تبليغاتX
این شعرها از من نیست
         (چوپان)

رو به آسمان

دراز کشیده است

همه چیز تکراریست

آسمان

دشت

نوای نی

به گوسفندها فکر می کند

که   چرا   می روند

که چرا نمی روند

که گوسفندها  چرا نمی گویند

و به تاریکی

 که    چشم گرگها

از عمق آن

برق می زند

 

            (دراز گوش)

اینها

که بالای سرم می بینی

دستهای من هستند

که بالا رفته اند

گوشهایم

به این سادگیها

دراز نمی شوند

 

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 10:32 |
       ( مترسک۷)

روبروی مترسک

دیوانه ای زانو زده است 

تا آمرزش بخواهد 

برای آنها که 

از معبد بیرونش انداخته اند

 

         (حادثه)

غیر مترقبه است

اگر روزی

حادثه غیر مترقبه ای رخ ندهد

نمی دانم

 اصلا چرا

حادثه باید مترقبه باشد

 

          (مردمک)

کاف تحقیر

به مردم نمی چسبد

بزرگی هایشان را

با مردمک چشم دل

به تماشا نشسته ام

          

                 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 14:12 |
 (تکنوازی)

تا  ساعتی قبل

روی اعصاب خط خطی ام

راه می رفتند

قطره های آبی که

روی سینک ظرفشویی می کوبیدند

و حالا

میلیاردها قطره باران

روی سقف شیروانی

ضرب گرفته اند

تا موسیقی آرام بخشی باشند

برای خواب یک عصر به یاد ماندنی

------------------------------------------------------------

         (گوساله)

 در ولایات ما

گوساله ها

همبازی بچه هایند

گاوها شغل های متعدی دارند

تندیس های طبیعی بلوارها

نمایش های خونین ورزا جنگ

از تولید شیر و گوشت و پوست

تا کودهای حیوانی

دور از مخاطب محترم

جسارت است به گاوها

که به بعضی بی خاصیت ها می گویند

گاو به دنیا آمده است و

گاو از دنیا  می رود

---------------------------------------------------------------------------

ورزا : گاو نر

ورزا جنگ: مبارزه بین گاوهای نر که هنوز در بعضی از روستاهای گیلان جریان دارد و برای نمایش و شرط بندی این گاو ها را پرورش میدهند

 

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 15:28 |
تو رفتی و ماه

بر دشت های بی تو

عزادار مانده است

نیلوفر غریب

------------------------------------

شعر کوتاه بالا بر روی سنگ قبر کودک دو ساله ای به نام نیلوفر در بقعه آقا سید شرف الدین رضوانشهر گیلان -ولایت اجدادی آقای کروب رضائی شاعر مقیم آستاراـکه به همراه مادرش در تصادف کشته شده است حکاکی شده است و هرگاه با خانواده برای زیارت می رویم ناخودآگاه مرا به زیارت خود می کشاند / شاعرش را هم نمی شناسم

------------------------------------------------------------------------------

            ( مترسک ۶)

  خوشه ها درو شده اند

 پرنده ها کوچ کرده اند

 فریادش

 میان هو هوی باد

 که کلاهش را می برد

  خفه شد

  مترسک به خالی دشت نگاه می کند

 شاید کودکی بیاید و

 سنگی بسویش پرتاب کند

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 16:42 |
دل نوشته ای به نام

                  (انتخاب)

 

رای نمی دهم

به نامهربان خدائی

که به گناهی کوچک

آتش دوزخ را

نشانم دهد

رای نمی دهم

به غضبناک خدائی

که مثل آب خوردن

عشق را

شلاق می زند

بر دار می کشد

و دستور قتل عام صادر می کند

رای نمی دهم

به خدائی که زیبا نیست

و روی هرچه زیبایی

نقاب می کشد

خدایی که عشق را

برنمی تابد

آواز پرنده ها را

حرام می کند

و دریا را

همیشه طوفانی می خواهد

  ............

 

 به تو رای می دهم

که نزدیک تر از من

به منی

مهربان تر از مادر

به تو که میلیاردها میلیارد کهکشان

انعکاس پرتوی از جمال توست

به تو رای می دهم

که به خودت می نازی

که مرا آفریده ای

و مختارم کرده ای

تا عاشقانه ایمان بیاورم

که کراهت را

در بارگاه قدسی ات

راهی نیست

تو که یک عمر منتظر می مانی

تا به بهانه ای ببخشایی

بنده گنهکارت را

به تو رای می دهم

که عاشق می شوی

هر که را که به تو عشق بورزد

تو که سنگ صبور تمام دلتنگی هایی

تو که زیبا ترین آهنگ ها را

از حنجره سنگ ها

از گلوی پرنده ها

و از آواز  بلند آبشارها

آفریده ای

به تو رای می دهم

تا خدای من باشی

و مهرت را

برای همیشه

به صندوقچه قلبم

بیاندازی

 

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:26 |
      (خواب زمستانی۲)

ضربان قلب دوبار در دقیقه

دمای بدن زیر ده درجه

خواب زمستانی خرگوش ها

آنطور ها که در داستانهای کودکانه شنیده ایم

شاعرانه نیست

چیزی است شبیه جان کندن

رویم به دیوار

عکس بعضی از ما آدمها

که گاهی بیدار شدنمان

مثل جان کندن سخت می شود

 

            ( خوک)

گود زورخانه نیست

که بوی پهلوانی بدهد

اینجا با یا علی

سر هم شیره می مالند

همه چیز توی زمین مشخص نمی شود

پول ها

لیدرها

فحش های آبدار

روزنامه ها

......

اینروزها

جدال مدعیان پهلوانی و اخلاق

از موج مکزیکی تماشاگران

هیجان انگیز تر شده است

یاد آنفلوانزای خوکی افتاده ام

خوک نداریم

خوک صفت ......

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:51 |
نمی دانم این عبارت از کیست اما با حال و روز خیلی ها همخوانی دارد

مهم نیست که قشنگ نیستی   

قشنگ اینه که مهم نیستی

 

               

               (انقضاء)

سیزده بدر

سبزه های پلاسیده را

به آب انداختیم

آجیل ها تمام شده اند

مثل تاریخ مصرف شیرینی ها

لابد ماهی قرمز این تنگ کثیف

تقویم  ندارد

که هنوز نفس می کشد

 

                ( پل)

در المپیک شکست خوردیم

کشتی باخت

فوتبال باخت

استقلال باخت

در آزادی باختیم

سرهایمان را بالا گرفته ایم

که شکست پلی ست به سوی پیروزی

ما همچنان

با افتخار مقام اول پل سازی جهان را

 حفظ خواهیم کرد

        

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:8 |
       (دریا)

چشمهایم را

به تماشای دریا

مهمان کرده ام

زنی رو به دریا  فریاد می زند

تا کی منتظر بمانم

که گمشده ام را بالا بیاوری

موج ها نمی شنوند

دریا   امروز

سگ هاری شده است

که با دهانی کف آلود

ساحل را به دندان گرفته است

 

            (مدرن)

مو ها مدل جدید

ادکلن ها مد روز فرانسه

لباس های مارک دار خارجی می پوشم

گفته ام دکوراسیون آپارتمان را

پست مدرن طراحی کنند

چقدر مدرن شده ام

باید بگویم

مادر برایم اسپند دود کند

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 16:50 |
      (آماده باش)

آماده باش داده اند

هلال احمر

نیروی انتظامی

پلیس راه

آماده باش اند

بیمارستانها

جناب عزرائیل

مرده شورهای محترم

     .....

جنگ جهانی شروع نشده است

داریم به سفرهای نوروزی می رویم

 

                ( زنجیر)

بابا می آید

گاه با چی چی

و گاه بی چی چی

با صدای چی ؟

چه فرق می کند

میان بازیهای کودکانه

به عموزنجیرباف رسیده ام

و اینهمه زنجیر در دست و پایمان

انگار عمو زنجیر باف

تمام زنجیر ها را

پشت کوه نیانداخته بود

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 21:43 |
        (مترسک ۵)

در مزرعه سوخته

مترسک دلش می سوزد

برای کلاغ ها

دهقان

وبیشتر برای خودش

حالا که باور کرده است

مترسکی بیش نیست

در مزرعه سوخته

 

         (کار)

قسط های خانه عقب می افتد

شهریه دبستان پسرم

یاید ماشینم را بفروشم

برای کار جدید

به چه کسی باید رو بیاندازم

بیکار نشده ام

خودم را جای پدر گذاشته ام

که سالها پیش

آنروزها که خیلی جوان تر از من بود

به گناهی که سالها بعد

تبریه شد

با چند فرزند

از کار اخراج شد

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 0:57 |