تبليغاتX
این شعرها از من نیست
         (رهگذر)

آواز رهگذری به کوچه ام کشاند

رهاتر از همیشه

تن را به خاکه های باران

سپرده ام

در باور شب

وسعت آرامش من نمی گنجد

من که کبودترین روزم را

به غروب سپرده ام.

               (لحظه ها)

آخ که اگر یک ثانیه زودتر رسیده بودم

زندگی را

سرشار از لحظه هایی یافته ام

که سرنوشت را در دست گرفته اند

من به قدرت ثانیه ها

ایمان دارم

حتی اگر روی تمام تابلوها بنویسند

دیر رسیدن

بهتر از هرگز نرسیدن است.

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 21:44 |
        (شاملو)

آرامگاه شاملو

برای چندمین بار

تخریب شد

وامضای روی سنگ قبر مفقود

او آدم بزرگیست

که زنده یا مرده

به دوست یا دشمن

امضا می دهد .

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 22:28 |
           (گرگ)

چوپان خواب

گوسفند خواب

سگ گم شده است

تمام کاسه کوزه ها

سر گرگ بیچاره خواهد شکست.

               (شیطان)

قیافه آدم وحوا را میتوان تصور کرد

اما شیطان

شاید شبیه همین میوه فروش دوره گرد است

که همیشه گونه های سرخ سیب هایش را

برق می اندازد

ویا مثل این دخترکان طناز سرخاب سفیداب کرده

راستی شیطان زن است یا مرد؟

                (گاو)

چه خوب میشد

اگرهمیشه میتوانستی بگویی:

لابد خیره سری کرده

که شاخش را به پایش بسته اند

می خواست مثل آدم بیاید وبرود

گاو.

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 21:15 |
          ((چه گوارا))

خوش رنگ

خوش طعم

"چه گوارا"

دربلبشوی بازار

اسطوره ای تبخیرمی شود

که با هیچ قندی شیرین نمی شود

این تلخ.

            ((پشت سر))

به پشت سر که نگاه می کنم

می خندم

امابعضی چیزها

بدجوری روی دلم غمباد شده اند

خانم معلم

بی هیچ نگاهی

روی مشق هایم خط کشید.

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 7:17 |
       

      (تکلیف)

 باید از شیر مادر جدا شوی

 باید شبی درحسرت پستانک

 اشک بریزی

لباسهایت را که خیس کرده ای

پنهانی خشک کنی

مشقهایت را همیشه روی خط

که خط بخورند

و بعد جشن تکلیف

که تکلیف

پشت تکلیف

باید عادت کنی به اندازه دهانت لقمه برداری

و با قلبت که روز به روز هوایی می شود

کنار بیایی

باید یاد بگیری

که دنیا با تمام بزرگیهایش

چشمهایت را سیر نخواهد کرد

و قلبت را

که بماند.

 

         (آخردنیا)

  اگر زمین گرد نبود

  باید می رفتم تا آخر دنیا را پیدا کنم

  اما حالا فهمیده ام

  هرجایی می تواند آخر دنیا باشد

  حتی همین خیابان

  که کودکیهایمان

   در آن رفت و بر نگشت.

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 7:52 |
 

(آنفلوانزا )

آلوده شده اند

آسمان

دشت

دریا

و این روزها مرغهای مهاجر

باید رویاهایم را واکسینه کنم

 

          (عسل)

آنقدر شکر داخل کندوها گذاشته اند

که زنبورها دیابت گرفته اند

 خوش به حال خرسها

 که فقط توی کارتونها

 عسل گیرشان می آید

     

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 16:2 |

 

((چهارشنبه سوری))

کوه کلاه سپیدش را برمیدارد

تا به پرستوها خوش آمد گوید

باد عطر بنفشه ها را عادلانه تقسیم میکند

و زمین بی هیچ درنگی

زیر پاهایت سبز

من در غروب آخرین سه شنبه سال

برای گردگیری شعرهایم

آتش افروخته ام!

 

 

((دریا))

نه برای ماهیها

و نه مرواریدهایش

دریا را دوست دارم

که همیشه چشمهایم را

مهمان بی کرانگی اش میکند!

 

 

((تعزیه))

باد پنجه بریده چنار را

به شیشه خیس پنجره ام چسباند

در خیالم

تعزیه ای برپاست!

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 20:50 |