دیدارش
یادآور نارنج های چروکیده
او که عطر سلام را
به کوچه های صبح می بخشد
چرخ های گاری اش
پیر شده اند
به لقمه ای حلال می اندیشد
ودخترکش
او که شرم را می فهمد
و از دیدن سطل آشغال کلاسش
سرخ می شود.
(زباله)
شعر هایم
بوی خوبی نمی دهند
مثل دستهای کودک
که پر شده بود
و فاتحانه می خندید
بر بلندای کوه زباله ها .

