تبليغاتX
این شعرها از من نیست
             (رفتگر)

دیدارش

یادآور نارنج های چروکیده

او که عطر سلام را

به کوچه های صبح می بخشد

چرخ های گاری اش

پیر شده اند

به لقمه ای حلال می اندیشد

ودخترکش

او که شرم را می فهمد

و از دیدن سطل آشغال کلاسش

سرخ می شود.

                 (زباله)

 شعر هایم

بوی خوبی نمی دهند

مثل دستهای کودک

که پر شده بود

و فاتحانه می خندید

بر بلندای کوه زباله ها .

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:25 |
                  (شالیزار)

فروردین:خدایا ببارد

اردیبهشت:نبارد

تیر:الله باران

مرداد:خدایا نبارد

تا پاییز

که دستهای دعا بریده شوند

چشمهای خیس شالیزار

به آسمان دوخته شده است.

 توضیح:الله باران مراسم دعا ونمازی است جهت طلب باران در گیلان.

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:49 |
         (مرگ)

درست مثل یک کشف تازه

می تواند حادثه قشنگی باشد

وقتی به یک عمر تردید

پایان می دهد

مرگ.

         (خبر)

خبرها

دیر یا زود

می رسند

با پخش مستقیم زایمان سگی در نیوجرسی

ویا بوی تعفن جسد همسایه.

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:11 |
      (سیاه درویشان)

آنفلوانزای پرنده ها که رسید

شکار مرغ های مهاجر ممنوع شد

گفتم که لا اقل امسال

پرنده های بیشتری باز خواهند گشت

و حالا اینجا ایستاده ام

کنار مرداب

سیاه درویشان

جنازه قوها

روی دستهای آب

تشییع می شود.

سیاه درویشان روستایی از توابع شهرستان صومعه سرا و در حاشیه مرداب.

         

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:55 |
           (تابلو)

آخ که اگریک ثانیه

زودتررسیده بودم

زندگی را

سرشار از لحظه هایی یافته ام

که سرنوشت را در دست گرفته اند

من به قدرت ثانیه ها ایمان دارم

حتی اگر روی تمام تابلوها بنویسند

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

           

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:17 |
         (الهام)

این کوچه

خیابان

شهر

مال من نیست

مال پدر و پدر بزرگ هم نبود

این جاده

همیشه یک طرفه بوده است

این شعرها ازمن نیست

آسمان است

که در چشم خواب پریده ام

الهام میشود.

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:9 |
         (دادگاه)

اینجا همیشه شلوغ است

صدای چکش های قاضی

به گوش هیچ کس نمی رسد

گوش مجنون که تجدید فراش کرده است

ویا لیلی که جز طلاق نمی خواهد

عذرا مهریه اش را اجرا گذاشته است و

 ویس

چه بگویم

دلم هوای بیستون دارد

که تا هنوز

صدای تیشه اش

به بلندای آسمان می ساید

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:42 |
       (گمشده)

گمشده ام را نمی شناسم

امشب

درغربت آشنای شهر

پرسه خواهم زد

وبه درختهایی که آغوش شاخه هایشان

حیران فاصله ها شده اند

تکیه خواهم کرد.

             (کاغذ)

از روزی که تبر ها

جایشان را به اره های موتوری داده اند

شاعرها

در عزای درخت

به اندازه چند جنگل کاغذ

مرثیه نوشته اند.

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:59 |