تبليغاتX
83127 این شعرها از من نیست
  (طلبکار)

روز آغاز میشود

با ساعتی که سرت داد میکشد

با صندوق صدقات سر کوچه

که برای دفع هفتاد بلا

نگاهت میکند

و نانوایی که سنگک سوخته اش را پرت میکند

انگار همه طلب دارند

حتی عکسهای روی دیوار

که برای انتخابات

گشاده رو شده اند

.........

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 8:26 |
(موشها)

موشها

هر قدر که میخواهند

گوشهایشان را

تیز کنند

نان ما

آجر شده است

      (رهایی)

شراب

مست شد

وقتی خم هفت ساله

شکست

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 19:55 |
   (سوت)

سرش سوت می کشد

و سینه اش

مثل آخرین سوت قطار

در ایستگاه خرمشهر

و یا سوت خمپاره ای که

برای همیشه

دراز کشش کرده است

           (معرکه)

این پیر مرد

با خالکوبی های چروکیده

تنها نشان پهلوانیش

چقدر شبیه

سرزمین من است

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 8:50 |
105481