(گنگ)
چه سنگین میشوی
وقتی تمام حجمت
از نگاه خالی پنجره پر میشود
به خانه که میرسی
روزنامه آغوش باز میکند
واژه ها چه گنگ میشوند
آنجا که نگاهت
جا مانده باشد
(خورشید)
خورشید میتابد
نمیتواند که نتابد
من میتوانم آفتاب بگیرم
و یا در سایه درختی پنهان شوم
آنقدر منتظر بمانم
تا رویش را کم کند
برود آنسوی زمین
پسرم در نقاشی اش
خورشید را عروس کرده است
با تور های زر زری
وماه را که چندملیون بار کوچکتراست
داماد کرده است
با کت و شلوار مشکی
(ماه فقط وقتی کنار خورشید می ایستد مرد است)
خورشید نمیتواند از مدارش خارج شود
من میتوانم خوب یا بد
فداکار
یا جنایتکار باشم
من میتوانم
خورشید نمیتواند
...........
+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت
21:17 |