(بیقراری)
بیزارم
از روزهای تکراری
چنانکه از حادثه های جور واجور
دلم میگیرد
همیشه احساس میکنم
در بهشت
آنجا که همه چیز مهیاست
روزگار کسالت باری خواهم داشت
خدایا روح تو
در این بشری که خلق کرده ای
به این سادگی ها آرام نمی گیرد
(((بهشت)))
بی نظیر زیبا و باشکوه.سرشار از نور و رنگ و شادی حسی غریب که در بند بند وجودت موج میزد.آنقدر سبک بودم که میتوانستم پرواز کنم کنار پرنده ها تا اوج.
انگار هستی دربست در اختیار خیالم قرار داشت .هرچیزی که در ذهنم نقش می بست به واقعیت تبدیل می شد.رنگ ها زیبا تر عمیق تر و شادتر از آنی بودند که میتوان تصور کرد برای اولین بار طعم مستی را آنجا چشیدم .در بهشت سرزمین آرزوها
فرشته ها دورم می چرخیدند و دست به سینه در خدمتم بودند خدای دنیای خودم بودم که هرچه اراده میکردم حاضر می شد
در سایه سار درختان کنار رودی زیبا نشستم و پاهای برهنه ام را درون آب گذاشتم آب در رگهایم جریان می یافت و تمام وجودم را شستشو میکرد
هوس کاغذ و قلم کردم .به چشم برهم زدنی حاضر شد نوشتم نوشتم نوشتم ...از شکوه از زیبایی ازرنگ از خدا از .....
ذهنم به گذشته ها برگشت به زمین به جنگ به بیماریها به فقر ..... قلم یاری ام نمی کرد انگار از توان افتاده بودند باورکردنی نبود منی که تا لحظه ای قبل با یک اراده کوه را جابجا میکردم قلم توی دستهایم نمی چرخید
گفتم نگاه زمینی ام را می خواهم
فرشته ها متعجبانه به هم نگاه می کردند
اصرار کردم اما چاره ای نبود گفتم میوه ممنوعه پیدا می شود
می توان دوباره هبوط کرد
که گفتند هبوط جدم آدم برای هفت پشتشان بس است
عین بچه ها شده بودم لجباز و خودسر
آنقدر با بنده خدا ها کل کل کردم و چانه زدم که بیچاره مادر بیدار شده بود با لیوانی آب و دعا بر لب بالا ی سرم ایستاده بود و من راستی راستی هبوط کرده بودم

