تبليغاتX
این شعرها از من نیست
          ( نگاه زینب )

در مقدس ترین خا ک ها

سبزترین فرزندان آدم

سرخ ترین بذرها را

بر آبی ترین آسمانها

می افشاند

 خورشید

طلایی ترین لحظه هایش را

به تماشا ایستاده است

تا با شکوه ترین شعر تاریخ

آفریده شود

آنگاه که با زیباترین واژه ها

غیورترین انسانها

پایه های سیاه ترین کاخ ها را

فرو می ریزد

ما رایت الا جمیلا

---------------------------------------------------------------------------

حضرت زینب (س) در کاخ سبز یزید در پاسخ به یزید که پرسیده بود -دیدید که خدا چگونه رسوایتان کرد؟ - فرمودند ما رایت  الا جمیلا .... چیزی به جز زیبایی ندیدم /

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 22:42 |
    (غزه)

شقاوت انسان را

مرحله به مرحله

ورق می زنم

به حرمله که می رسم

تنم می لرزد

باور نمی کنم

تیر سه شعبه و

گلوی کودک شش ماهه

شاید به عمد نباشد

شاید ...

جای جشن های سال نوی میلادی

تصویر شیرخواره های پاره پاره

رهایم نمی کنند

حالا می توانم باور کنم

حرمله ها تکثیر  شده اند

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 22:16 |
                 

       (کوفه)

کوفه بهانه بود magnify

وگر نه

جهان در خوابی سیاه

فرو رفته بود

کجابودند  مردان عرب و عجم

یاران مکه و مدینه

آنگاه که حسین

از میانه های حج

به قربانگاه می رفت

                 (تحریف)

آقا خیال میکنم

هنوز دلت خون است

و اگر دوباره بیایی

حماسه ای دیگر به پا میکنی

آقا به جای علم علمدارت

که تا ابد

بیرق آزادگی برافراشت

زیر علم های بیست و چند شاخه

گویی رقابت زیبایی اندام به پاست

آقا

بساط سفره های چرب و شیرین روبراست

و سفره سخاوت اباالفضل العباس

گاهی محفل زنانه نمایش مد میشود

آقا اینروزها

دیگر صورتهایتان را

مثل ماه نمی کشند

پناه بر خدا

محاسنتان را ستاری اصلاح کرده اند

آقا شنیده ام

سپاه یزید روز عاشورا

آنقدر بر ساز و دهل و طبل و سنج کوفتند

تا هل من ناصرا ینصرنی ات

به گوش هیچکس نرسد

که گاهی خیال میکنم

هنوز هم نمیرسد

  آقا.       

                                               222

  

http://blog.360.yahoo.com/blog-gcoxvwA2eqr5fqrD8m5S5o1elIeS_Q--?cq=1&p=601#comments

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 15:9 |
    ( یلدا)

نگران بودم

هندوانه رنگ پریده نباشد

آجیل شور نشود

که مشکل گشا نمی شود

به حافظ فکر می کردم

که در فالش

چه تقدیری خواهم داشت

نگران همسایه ها

  که  شب چره دارند یا نه

باید مراقب می شدم 

که فردا به سرویس اداره برسم

دیشب آخر پاییز بود

راستی شما

جوجه هایم را ندیده اید ؟   

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 17:38 |