برای دوست جانبازم جناب بهزاد قانع که با وجود ماهها حضور در جبهه از فیلم های جنگی خوشش نمی آمد و در مرداد ۸۸ به همراه همسر و دو پسر خردسالش در حادثه رانندگی کشته شدند /روحشان شاد
(پلی استیشن ؟)
پسرش را تماشا می کند
که دارد کیف می کند
از جدیدترین بازیهایش
لهیب آتش
رگبار مسلسل ها
شیرجه هواپیما ها
چه عشقی میکند
وقتی سربازهای دشمن
به خاک می افتند
خمپاره ای بطرفش می آید
دوباره بر می خیزد
نارنجک چهل تکه اش می کند
بلند می شود
و شلیک می کند تمام داشته هایش را
صدای سوت خمپاره ای می آید
چیزی منفجر می شود
پدر چشمهایش را می بندد
گوشهایش را می گیرد
خون شتک می زند
روی صورتش
لباسهایش
و جریان می یابد
تا تمام دشت سرخ شود
بر بند بند اندامش
تمام رگهایش
رعشه می افتد
مانده است کدام پلاک
کدام چفیه
کدام خاطره
جنازه کدام رفیق را بردارد
دشت دریا می شود
سرخ موج ها بزرگ می شوند
به صخره ها می کوبند
کف می کنند
مادر که می رسد
پدر کف آورده است
تا قرص هایش را بیاورد
جان به لب شده است
پسر می ایستد
بازیش را save می کند
هنوز برای کشتن و کشته شدن
چند جان باقی مانده است

-----------------------------------------------------------------------------
(کلاغ ها)
از جاده میان شالیزارها
لاک پشت
آرام آرام می گذرد
روی شاخه روبرو
کلاغ منتظر است
ماشین ها سربرسند و
دلی از عزا در بیاورد
روزگار به کام کلاغ هاست
روی سیمها تاب می خورند
از زباله ها سیر می شوند
حتی میان شعرها و داستانهای مدرن راه یافته اند
فردا را که دیده است
شاید وقتی آسمان شهر ها
با پروازشان سیاه تر شود
گوشت کلاغ ها نیز حلال شود
شاید
.jpg)
+ نوشته شده توسط حمیدرضا اقبالدوست در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت
1:1 |